دیروز با یک دوست قدیمی بعد از ۷، ۸ سال صحبت کردم. دوست نزدیکی که خیلی احمقانه چندین و چند سال ازش بیخبر بودم. مطلقا بیخبر. گاهی خبر کوتاهی از او میشنیدم، ولی اصلا نمیتوانستم هیچ جا پیدایش کنم. حداقل در این ۴-۵ سالی که دوباره دنبال پیدا کردنش بودم.
سختیهای زیادی کشیده بود، خیلی زیاد، خیلی خیلی زیاد. و من در تمام این مدت هیچ خبری ازش نداشتم، هیچ کمکی بهش نکردم، هیچ وقت با او حرف نزدم، فقط به یک دلیل احمقانه.وقتی با او صحبت میکردم خیلی جلوی خودم را گرفتم که گریه نکنم ولی الان دیگر نمیتوانم. آیا اگر با او ارتباط داشتم میتوانستم کمکی بهش بکنم؟ شاید نه، شاید اره؟ نمیدانم! تصمیم گرفتم که الان باید هر کمکی میتوانم به او بکنم، شاید کمی جبران بشود.
البته قسمت خوشحال کننده این بود که در کمتر از یک ربع حرف زدن انگار نه انگار که ما ۷،۸ سال است با هم صحبت نکردیم. انگار همین هفته پیش بود! خیلی منتظرم که دوباره ببینمش، خیلی!
No comments:
Post a Comment